حکایت آغوش من و اندام فریبای تو ، حکایت جانباز است و ترکش ، وقتی ترکش ِ داغت توی آغوش تنهایم نشست فکر نمی کردم جدا کردنت اینقدر عذاب آور باشه .
کسی در گوش من زمزمه کرد
(( امروز
فرخنـــــده روزیست ))
و من
در گور تاریک خویش
لبخند زدم
تو بدترین بازیگر دنیای منی
تو نقش معشوقه ی زندگی نامه ی مرا زخمی کرده ای
تو نه خود ادامه می دهی و نه کسی می تواند نقش زخمی شده ی تو را بازی کند
تو خیانت کرده ای بر تک تک دوشیزگان شهر تنهایی من
تو کشتی معنی ِ معشوقه گی را در شهر من
اندام گرمش ، اندام یخم را به مبارزه ای هوس آلود طلبید
قاب عکست را پشتم قایم کردم و گفتم ، نه .. کسی منتتظرم نیست ، ر ا ح ت باش
فکر میکنی اگر مجلس ساخت ِ منوریل را تصویب کند رابطه یمان بهتر می شود ؟