با من که زندگی میکنی کمربند ایمنی را حتماً ببند ، من وضعم زیاد خوب نیست ، یک وقت دیدی وسط زندگی زدم رو ترمز

پشتت به شيشه بود و ديدم من
زخنده ميلرزند شــانه هايت
چه ميدانستم در آن سرما
گريه ميكردي ز سازم
مرگ حق است
و حق
گرفتنی
خواهم گرفت
از لبانت
حقم را
خودت گفتی کسانی که احساسات عاشقانه یشان را به زبان نمی آورند قاتل قلب خود هستند . خب منم خواستم جلوی یک قتل را بگیرم ، منظوری نداشتم .
تو با یک زبان
با پنج آدم زنده ی دنیا
لاس می زنی