بگذار عاشق شعرهايم بشي
بيت بيتش را
زير نگاه مستت
آتش ميزنم ، تا بسوزي
تو عاشق ِ دروغی
فريب و مکر و کينه
خيانت و درويی
نيرنگ يا که حيله
يک خال پر از اغلاط
بر کنج لبت خفته است
گويا که آن نقاش
بوسه به غلط کرده است
ميخواهم مثل تو باشم
غرق در لذت
همچو رنگين كماني صد رنگ
هر روز عاشق يكي
اميد من
مثل يك كرم
توي باتلاق هوسهايت
خفت ، خفه شد ، مرد
تبسم
انتهاي جاده ي لب من است

بهترین پاسخ
به هر اعتمادی
خیانت است
مگر نه نازنینم ؟
هر كه را
بهر كاري ساخته اند
مثل در و تخته
دروغ از تو
باور از من
در شیشه ای کتابخانه ام را وقتی باز میکنم . سوز سرد عجیبی به صورتم میخورد . کاش میدانستم کدامین کتاب دلتنگ نفرین کردن من است .
عميق ترين و بهترين لذتم
رساندن تو
به اوج لذت است
تو را
قرباني يقيني كردم
كه سالهاست
به شك پيوسته است
پي يافتن يكي بهتر از آن يكي
من و تو پشت كرديم به هم آتشي
سر تهديد گشوديم به هم پشت هم
عمراً پيدا كني يكي مثل من ، عوضي
قرنهاست توي باغ آدمهاي خدا
گشته ايم هيچ نيافتيم بهتر از آن يكي
چطور میتوان به دیگران فهماند یک نفر که سوار اتوبوس میشود عاشق روابط اجتماعی نیست ، ناچار است ؟
جايي ميان دو لب زيبا
كه از وصلت هم به تنگ آمده اند
نام خود را شنيدم :
كه او مرده است دگر
فردا
راس طنازي آلاله ها
ميخواهد دلم
تنگ شود برات
وقت داري براش ؟