به آیاتم بنگر ای زیبا
مرا پیامبر خواهند خواند
به اعجازی دهشتناک
معجزه ام را دریاب
فراموشت کرده ام
تو مريضی يا من ؟
تو که هيچگاه عاشق نشدی
من که هيچگاه فراموشت نکردم
امشب
پای افکار خون آلودم
جان خواهم سپرد
تا که تشییع نگاهم
هم رزم شود با اشعارم
هميشه برای اثبات عشقم گه خوری کردم
هميشه برای اثبات عشقت زر زدی
هميشه ريديم با عشقمون
تو
نالایق ترین سربازی
که حتی بر یک دل
نگهبانی نتوانی کردن
(( اجازه بدهید این پست اولین و آخرین پست کامنت پذیر( نظر دهی) این بلاگ باشد ))
من مثل یک لکه زرد
خفته ام پشت مردمک چشمت
خوب بودنم ، چیست فایده ؟
وقتی هستم پشت دیدگانت
سع نکن به من مکر بزنی
من همه جوره خامتم
کاش دستانت نیز
چو آشیانه قلبت یخ بود
و من به فریب دستانت
به آن یخکده رد تبسم نمی بستم
گور من
ای پدر . ای مادر
نمیخواهد سنگ
که بنویسد روی آن
نام کسی را که نشناختم هیچ وقت
کاش عزرائیل ِ من هم
مثل آن ناز پیکر
تو بودی
و جای (( یک بوس کوچولو ))
شبی در آغوشم می ماندی
سجاده ی مرگ را گشوده ام
و نفیر پوسیدن را به اذان شنیده ام
امامم عزرائیل است
و تا حاجت نگیرم
بر ندارم سر از مرگ
تو را
خواهم بخشید
بعد از جهنم
اول بسوز
به صلیب کشیده ای
پیکر سلاخی شده ی مرا
که بوسه های خیانتت
تکمیل شود امشب
به مرحمت لاشخوران
اينجا سياه هست
تا من
راحت سياه بنويسم
از يک سياه
از تو
من به تو ؟
مگر
تو به من
کردی رحم ؟
هر شب تو را
به دعا ميخوانم :
اندام پليدت
از زنای افکارت
در امان باد
تو از من
من از تو
قول گرفتيم
تو قول شکستی
من قول شکستم