تبليغاتX
عود نوح

 

 

تو رفتی و از تو ماند تنها قفسی

به زير قاب زندگيم از تو نمانده نفسی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

 

لاس زدن هم از نوع خشکش

 نه ،

لاس زدن هم از نوع مودبش

(اول شما بفرماييد)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

 

من 

يک حقيقتم

خوش به حالت

ميتوانی از حقيقت بگريزی

ولی من

نه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

 

حديث من و تو

کتاب عشاق نيست

که در هر برگش عشقی بلولد

حديث من و تو

مکر است و خيانت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

 

لطفا نرنج

من از تو نمی نويسم

نه اينکه بی ارزشی

چونکه

اين خطها مقدسند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

امشب به اتاق شهوت زايت پا ميگذارم

آنگاه که تو در هوسکده ی بسترت خفته باشی

آنگاه که اندام وحشیيت در فشار بوسه ی روياهايت باشد

دست در زلفان سردت خواهم کرد

از آنها دو رسن شهوت زا خواهم بافت

به قاب خشک شده بالای سرت

تا که ديگر

نتوانی بسترت را ترک کنی و قدم نهی بر خوابم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

 

يه وجب خاک مال من

هر چی ميکارم مال تو

(قول ميدم )

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

My lady

 

I   still   Loving   you

 

 

 

 

Believe  , please

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

چه نگاه آشنايی داری

هر شب همينجور نگاهم ميکردی؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

تو آخرشم هيچ  گهی  نميشی

خب بابا ، ناراحت نشو

همه  گه های عالم تويی

خوبه؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

ديدار به برزخ

سر ميز عدالت

چه کس کرده خيانت ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

خب ، اينم بازی نيکويی است !

بگذار مدتی هم او عاشقت باشد (عشق ؟)

حديث که به منزلت لاس اساسی رسيد

دلت را ميزند

بعد نوبت من است

تا شهردار بعدی پيدا شود

حکايت ما شده ، جام حذفی

پايه ثابت هر ليگی که می گذاری منم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

امروزه هر وقت ديدی

بعد از صد سال غيبت کبری

يکی از دوستان قديميت بهت زنگ ميزنه

بايد آماده ی يک  پرزنت  گلدکوئيستی  باشی

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی 

 

 

حکايت ما شده حکايت گاو حسن

که نه شير داشت و نه پستان

اينهمه بچه هر روز خواندن و

در نهايت شيرش را بردند هندوستان

آنچه نداشت را بردند!!

......

تا آنچه نيست بماند باقی

من نديدم يکبار

طفلکی بکند اينرا سوال ...

حال که می فهمند همه

بگذار ، بگذرد اين داستان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت   توسط توحید فراهانی